قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه ی اشكال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
- و نوشداروي اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.
چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
عاشق
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي!
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه، وصل ممكن نيست،
هميشه فاصله اي هست.
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه ی حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
-صداي فاصله هايي كه
غرق ابهامند.
هميشه عاشق تنهاست...
((( سهراب سپهری)))

گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نکته ها کاينجاست
آسمانِ باز-آفتابِ زر-باغ هاي گل
دشت هاي بي در و پيکر
سر برون آوردنِ گل از درونِ برف
تاب ِ نرم ِ رقص ِ ماهي در بلورِ آب
بويِ عطرِ خاکِ باران خورده در کُهسار
خواب ِ گندم زارها در چشمه ي مهتاب
آمدن ،رفتن، دویدن ،عشق ورزيدن
در غمِ انسان نشستن
پا به پاي ِ شادماني هاي ِ مردم پاي کوبيدن
کار کردن،کار کردن،آرمیدن
چشم اندازِ بيابان هاي ِ خشک و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبويِ تازه، آبِ پاک نوشيدن
گوسفندان را سحر گاهان به سوي ِ کوه ها راندن
هم نفس با بلبلانِ کوهيِ آواره خواندن
در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن و رهانيدن
گاه گاهي
زير ِ سقفِ اين سفالين بام هاي ِ مه گرفته
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي ِ باران ها شنيدن
بي تکان گهواره ي رنگين کمان را در کنار ِ بام ديدن
يا شبِ برفي
پيشِ ِ آتش ها نشستن
دل به روياهاي ِ دامن گير و گرم ِ شعله بستن
آري،آري،زندگي زيباست
زندگي آتش گهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش
رقص ِ شعله اش در هر کران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ِ ماست...
سیاوش کسرایی

خبری در شهر پیچیده بود ، دختر به شرط گشوده شدن صندوقچه ای
همسر خود را انتخاب می کند. دختر، زیبا ، خردمند و شهره به خوبی و
مهربانی ، تن به ازدواج نمی سپرد
مگر به کسی که بتواند در صندوقچه او را بگشاید...
مردانی می آمدند و می رفتند . مردی زر بار و زورمند که دختر را
جواهری می انگاشت در خانه خود ، هر آنچه قدرت داشت به کار برد
و نتوانست. صندوقچه را نگشود و باز پس آورد.
مردی به سحر و جادو قدم پیش نهاد ، او دختر را ساحره ای
افسون کار می پنداشت. به رمز و سحر کوشید و نشد ، صندوقچه را
در بسته باز آورد .مرد دیگری آمد که عشق را می شناخت و
دختر را می خواست برای همراهی سفر زندگی . در صندوقچه بسیار دقت کرد
سوراخی کوچک در لا به لای نقش و نگارش یافت . نزد استادی برد که
چاره اندیشد.گفته شد باید از آن سوراخ طرح کلیدی ریخته شود ، او رفت
و کرد و بعد کلیدی از آهن ساخته شود ، آموخت و ساخت .کلید را در
قفل کوچک چرخاند و گشودش ،
اول پنداشت خالی است ولی بعد در گوشه اش دانه ی کوچکی دید . دانه را در
دستمال ابریشمین نهاد و صندوق گشوده را باز پس آورد و بی گفتگویی دانه را
همراه برد و رفت .دختر منتظر ماند ،
دانسته بود که گشودن آن قفل مگر به نیروی خرد ، عشق و ایستایی
ممکن نبود و همین . شیفته وار چشم به راهش نهاده بود .
از مرد خبری نبود ، مرد دانه را به همراه داشت .
شاید جادویی ترین دانه ی دنیا را .
پس کار کرد، شب و روز ، خانه ای فراهم آورد و باغچه ای دانه
را در باغچه کاشت .مراقبت و مواظبت کار هر روزش بود .
بوته ای سر بر آورد و ساقه و برگ ها ظاهر شدند و بعد هم غنچه ای
که عجله ای به باز شدن نداشت.
گلبرگها در پناه کاسبرگ های سفت و سبز آرمیده بودند .
مرد شب و روز منتظر بود ، شبی که فکر می کرد فردا صبح وقت
شکفتن غنچه است ، به سراغ دختر رفت ، شیفته ی دختر و بی قرار غنچه ...
صبح دم، با اولین شعاع خورشید با او به باغچه رفت تا طلوع خورشید و
شکفتن گل خود ببیند .چقدر منتظر این لحظه بود ...
لحظه ای که آن گل جادویی به تمامی بشکفد و او راز آن را دریابد ...
گل در شروع صبح شکفت ، زیبا بود . مرد حیرت کرد،
از آن گل بسیار دیده بود :
در خانه ای که کودکی اش در آن گذشت ، خانه همسایه ها و کوچه های
آن شهر ، آن گل فراوان می رویید . دقت کرد تا علامتی غیر عادی و سحر آمیز
بیابد و نیافت ...لب به پرسش گشود : چرا ؟
این همه زحمت برای گلی که همه جا فراوان است ؟!
زن لب به سخن گشود :
این گل نایاب است چون از دانه ای روییده و چه کسی می گوید
دانه ای معمولی است ؟ رمز حیات با خود دارد و به همت عشق ،
گذر زمان، پناه خاک ، جریان آب و بارش نور رمز گشایی می شود .
اگر این گل را معمولی و سپس بی ارزش بتوان پنداشت پس زمینی که منم
و دانه ای که شاید در من است را چگونه در می یابی ؟
زمین چگونه برویاند وقتی باغبان پاس او و دانه را ندارد ؟
مرد به حافظه ی تاریخی خود برگشت .
تاریکی زمین کم کم به روشنی گرایید .
به زمانهای بسیار کهن ، زن را دید که قادر به کشف دانه و رمز روییدن شد .
زنی که زندگی سخت و نا امن شکارگری را به سکنا و امنیت کشاورزی
بدل کرده بود .زنی که می ماند و یک ذره ی کوچک را بدل به نسل آینده
می کرد و یک دانه می کاشت و خوشه بر می چید و
خوشه را خوراک زندگی می کرد .
نسیمی که می وزید موهای زن را به اطراف میپراکاند .
دست غرق در نور خورشید بود.
و پا چون ساقه ای استوار بر خاک .
چون زمین پر شکوه و بار آور به نظر می رسید ،
مرد دستش را گرفت و به درون خانه برد .
اولین صبح زندگی شروع شده بود...
