تبليغاتX
آدمی چه بد باشه چه خوب باشه مسافره
 

                

 

نمي خواهم بميرم

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

كجا بايد صدا سر داد ؟

در زير كدامين آسمان

روي كدامين كوه ؟

كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه

كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد!

كجا بايد صدا سر داد ؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمين كر ، آسمان كور است

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

اگر زشت و اگر زيبا

اگر دون و اگر والا

من اين دنياي فاني را

هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه گردآلود سختي هاست

نمي خواهم از اين جا دست بردارم !

تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق

با اين مهر ، با اين ماه

با اين خاك با اين آب ...

پيوسته است .

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .

جهان بيمار و رنجور است .

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .

نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم

چه فردائي ، چه دنيائي !

جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...

نمي خواهم بميرم ، اي خدا !

اي آسمان !

اي شب !

نمي خواهم

نمي خواهم

نمي خواهم

 مگر زور است؟ 

((فریدون مشیری))

 


 

|+| نوشته شده توسط آبی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  |
 
ملاقات با خدا

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در

 
پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن


بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.


او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند :



« امیلی عزیز، عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را


ملاقات کنم... از طرف : خدا »

 

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز


می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟


او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی


آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:

 

« من که چیزی برای پذیرایی ندارم! »

 

پس نگاهی به کیف پولش انداخت.

 

او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت

 

و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه

 

 بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت

 

تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند.

 

در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از


سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:



«
خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است


و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »


امیلی جواب داد: « متاسفم، من دیگر پولی ندارم و


این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »


مرد گفت: « بسیار خوب خانم، متشکرم » و بعد دستش را روی


شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.


همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند،


امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت به دنبال


آنها دوید:

 

« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. »


وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد


و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت.


مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید


یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او


دیگر چیزی برای پذیرائی از خدا نداشت. همان طور که در را باز


می کرد، پاکت نامه ی دیگری را روی زمین دید.

 

نامه را برداشت و باز کرد:


«
امیلی عزیز، از پذیرائی خوب و کت زیبایت متشکرم


امضاء : خدا »

|+| نوشته شده توسط آبی در جمعه بیست و ششم مهر 1387  |
 

کاش بيايم براي بي پناها سايبون باشيم

با دلاي غم گرفته کمي مهربون باشيم

***

کاش بيايم به باغبونا کمي حرمت بذاريم

احترام سایه های خسته رو نگهداريم

***

کاش به آسمونیها دين مون و ادا کنيم

سهم خوشبختي مون و وقف بزرگترا کنيم

***

کاش يه کاري بکنيم که خستگيها دربشه

مرحمي بشيم که زخم آدما ، کمتربشه

***

کاش که شاخه ی درخت زندگي رو نشکنيم

گل سرخ و از تو شهر پاک باغچه نکنیم

***

کاشکی پاک کنيم تمام اشکايي که جاريه

رنگ یاس هایی کنیم که همیشه بهاریه

***

کاش دس پرنده هاي بي پناه وبگيريم

توي آسمون بريم دامن ماه وبگيريم

***

کاش با مهربوني مون ، غصه ها رو کم بکنيم

رشته هاي عشق و تا هميشه محکم بکنيم

***

کاش بشينيم پاي صحبت اونا که بي کسن

اگر درد و دل کنن به آرزوشون ميرسن

***

کاش تو عصري که همش سنگيه وآهنيه

بگيم از چيزهايي که خوبه ولي رفتنيه

***

کاش هنوز دير نشده قدر هم و خوب بدونيم

نکنه دير بشه تا ابد پشيمون بمونيم

***

کاش که اين يه جمله هيچ موقع ز يادمون نره

آدمي چه بد باشه چه خوب باشه ، مسافره

***

کاش که اين يه جمله هيچ موقع ز يادمون نره

آدمي چه بد باشه چه خوب باشه ، مسافره

مریم حیدر زاده

|+| نوشته شده توسط آبی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387  |
 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند


و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد، من تنها گوشي هستم که

 

 غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد.



و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.


فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:


با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست. گنجشك گفت:

 

 لانه ی كوچكي داشتم



آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام.


تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟


چه مي خواستي از لانه ی محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟



و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست...


سكوتي در عرش طنين انداز شد.

 

فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:



ماري در راه لانه ات بود.


خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

 

 آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.



گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت:



و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم

 

 و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي.


اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.



هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد...

|+| نوشته شده توسط آبی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
 

        

      

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم


شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق ديوانه كه بودم


در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد


باغ صد خاطره خنديد


عطر صد خاطره پيچيد


يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم


پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم


تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت


من همه محو تماشاي نگاهت



آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ی ماه فرو ريخته در آب


شاخه ها دست برآورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ



يادم آيد : تو به من گفتي :


از اين عشق حذر كن!


لحظه اي چند بر اين آب نظر كن


آب ، آئينه ی عشق گذران است


تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است


باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!


تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!



با تو گفتم
:‌



"
حذر از عشق؟


ندانم!


سفر از پيش تو؟‌


هرگز نتوانم!


روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد


چون كبوتر لب بام تو نشستم


تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"


باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم


تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!



اشكي ازشاخه فرو ريخت


مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!


اشك در چشم تو لرزيد


ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم


پاي در دامن اندوه كشيدم


نگسستم ، نرميدم


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم


نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم


نكني ديگر از آن كوچه گذر هم!


بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!


          (
فریدون مشیری)
          


   

 

 

|+| نوشته شده توسط آبی در جمعه هجدهم مرداد 1387  |
 
                               

ترانه ای که نخواهم سرود



من هرگز


خفته ا‌ست روی لبانم


ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز


بالای پیچک


کرم شب‌تابی بود


و ماه نیش می‌زد


با نور خود بر آب


چنین شد پس که من دیدم به رویا


ترانه‌ ای را


که نخواهم سرود من هرگز


ترانه ای پُر از لب‌ها


و راه‌های دوردست


ترانه‌ی ساعات گمشده


در سایه‌های تار


ترانه‌ی ستاره‌های زنده


بر روز جاودان



(
فدریکو لورکا )


                 


  
                                                       
             

|+| نوشته شده توسط آبی در جمعه هجدهم مرداد 1387
 

                             

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

چراغ های رابط تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است...


     
  فروغ فرخزاد      



        


|+| نوشته شده توسط آبی در جمعه هجدهم مرداد 1387
 

                                                                      
 

قشنگ يعني چه؟

- قشنگ يعني تعبير عاشقانه ی اشكال

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

- و نوشداروي اندوه؟

- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.

- چقدر هم تنها!

- خيال مي كنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.

- دچار يعني

عاشق

- و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.

- چه فكر نازك غمناكي!

- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.

و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست

- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

- نه، وصل ممكن نيست،

هميشه فاصله اي هست.

اگر چه منحني آب بالش خوبي است

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،

هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود

و گرنه زمزمه ی حيات ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.

و عشق

صداي فاصله هاست.

-صداي فاصله هايي كه

غرق ابهامند.

 

هميشه عاشق تنهاست...

 

((( سهراب سپهری)))
                    
 

گفته بودم زندگي زيباست

گفته و ناگفته اي بس نکته ها کاينجاست

آسمانِ باز-آفتابِ زر-باغ هاي گل

دشت هاي بي در و پيکر

سر برون آوردنِ گل از درونِ برف

تاب ِ نرم ِ رقص ِ ماهي در بلورِ آب

بويِ عطرِ خاکِ باران خورده در کُهسار

خواب ِ گندم زارها در چشمه ي مهتاب

آمدن ،رفتن، دویدن ،عشق ورزيدن

در غمِ انسان نشستن

پا به پاي ِ شادماني هاي ِ مردم پاي کوبيدن

کار کردن،کار کردن،آرمیدن

چشم اندازِ بيابان هاي ِ خشک و تشنه را ديدن

جرعه هايي از سبويِ تازه، آبِ پاک نوشيدن

گوسفندان را سحر گاهان به سوي ِ کوه ها راندن

هم نفس با بلبلانِ کوهيِ آواره خواندن

در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن و رهانيدن

گاه گاهي

زير ِ سقفِ اين سفالين بام هاي ِ مه گرفته

قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي ِ باران ها شنيدن

بي تکان گهواره ي رنگين کمان را در کنار ِ بام ديدن

يا شبِ برفي

پيشِ ِ آتش ها نشستن

دل به روياهاي ِ دامن گير و گرم ِ شعله بستن

آري،آري،زندگي زيباست

زندگي آتش گهي ديرنده پا برجاست

گر بيفروزيش

رقص ِ شعله اش در هر کران پيداست

ورنه خاموش است و خاموشي گناه ِ ماست...

سیاوش کسرایی


        
خبری در شهر پیچیده بود ، دختر به شرط گشوده شدن صندوقچه ای

 همسر خود را انتخاب می کند. دختر، زیبا ، خردمند و شهره به خوبی و

 مهربانی ، تن به ازدواج نمی سپرد

 مگر به کسی که بتواند در صندوقچه او را بگشاید...

مردانی می آمدند و می رفتند . مردی زر بار و زورمند که دختر را

جواهری می انگاشت در خانه خود ، هر آنچه قدرت داشت به کار برد

 و نتوانست. صندوقچه را نگشود و باز پس آورد.

مردی به سحر و جادو قدم پیش نهاد ، او دختر را ساحره ای

افسون کار می پنداشت. به رمز و سحر کوشید و نشد ، صندوقچه را

 در بسته باز آورد .مرد دیگری آمد که عشق را می شناخت و

 دختر را می خواست برای همراهی سفر زندگی . در صندوقچه بسیار دقت کرد 

 سوراخی کوچک در لا به لای نقش و نگارش یافت . نزد استادی برد که

چاره اندیشد.گفته شد باید از آن سوراخ طرح کلیدی ریخته شود ، او رفت

و کرد و بعد کلیدی از آهن ساخته شود ، آموخت و ساخت .کلید را در

 قفل کوچک چرخاند و گشودش ،

 اول پنداشت خالی است ولی بعد در گوشه اش دانه ی کوچکی دید . دانه را در

 دستمال ابریشمین نهاد و صندوق گشوده را باز پس آورد و بی گفتگویی دانه را

همراه برد و رفت .دختر منتظر ماند ،

 دانسته بود که گشودن آن قفل مگر به نیروی خرد ، عشق و ایستایی

ممکن نبود و همین . شیفته وار چشم به راهش نهاده بود .

از مرد خبری نبود ، مرد دانه را به همراه داشت .

 شاید جادویی ترین دانه ی دنیا را .

پس کار کرد، شب و روز ، خانه ای فراهم آورد و باغچه ای دانه

 را در باغچه کاشت .مراقبت و مواظبت کار هر روزش بود .

بوته ای سر بر آورد و ساقه و برگ ها ظاهر شدند و بعد هم غنچه ای

 که عجله ای به باز شدن نداشت.

گلبرگها در پناه کاسبرگ های سفت و سبز آرمیده بودند .

مرد شب و روز منتظر بود ، شبی که فکر می کرد فردا صبح وقت

شکفتن غنچه است ، به سراغ دختر رفت ، شیفته ی دختر و بی قرار غنچه ...

صبح دم، با اولین شعاع خورشید با او به باغچه رفت تا طلوع خورشید و

 شکفتن گل خود ببیند .چقدر منتظر این لحظه بود ...

لحظه ای که آن گل جادویی به تمامی بشکفد و او راز آن را دریابد ...

گل در شروع صبح شکفت ، زیبا بود . مرد حیرت کرد،

 از آن گل بسیار دیده بود :

در خانه ای که کودکی اش در آن گذشت ، خانه همسایه ها و کوچه های

 آن شهر ، آن گل فراوان می رویید . دقت کرد تا علامتی غیر عادی و سحر آمیز

 بیابد و نیافت ...لب به پرسش گشود : چرا ؟

این همه زحمت برای گلی که همه جا فراوان است ؟!

زن لب به سخن گشود :

 این گل نایاب است چون از دانه ای روییده و چه کسی می گوید

 دانه ای معمولی است ؟ رمز حیات با خود دارد و به همت عشق ،

گذر زمان، پناه خاک ، جریان آب و بارش نور رمز گشایی می شود .

اگر این گل را معمولی و سپس بی ارزش بتوان پنداشت پس زمینی که منم

و دانه ای که شاید در من است را چگونه در می یابی ؟

زمین چگونه برویاند وقتی باغبان پاس او و دانه را ندارد ؟

مرد به حافظه ی تاریخی خود برگشت .

تاریکی زمین کم کم به روشنی گرایید .

 به زمانهای بسیار کهن ، زن را دید که قادر به کشف دانه و رمز روییدن شد .

زنی که زندگی سخت و نا امن شکارگری را به سکنا و امنیت کشاورزی

 بدل کرده بود .زنی که می ماند و یک ذره ی کوچک را بدل به نسل آینده

 می کرد و یک دانه می کاشت و خوشه بر می چید و

 خوشه را خوراک زندگی می کرد .

نسیمی که می وزید موهای زن را به اطراف میپراکاند .

 دست غرق در نور خورشید بود.

 و پا چون ساقه ای استوار بر خاک .

چون زمین پر شکوه و بار آور به نظر می رسید ،

مرد دستش را گرفت و به درون خانه برد .

اولین صبح زندگی شروع شده بود...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


|+| نوشته شده توسط آبی در جمعه هجدهم مرداد 1387
 
 
بالا